نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا!!! شاید خطا کردم
وتو...بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؟تا کی؟برای چه؟!
ولی رفتی...
بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد.
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش
خیس باران بود.
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد.
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
می دانم تو نام مرا از یاد خواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام...برگرد!
ببین که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی و فایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟!
شاید
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

نوشته شده توسط علی و حاجی پور در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 23:3 |
لینک ثابت |